تبریک فراوان به مونای عزیزم


 در جهنم یه جراح داریم !!!



+ نوشته شده توسط آلا در سه شنبه یکم مرداد 1392 و ساعت 1:3 |
این کاغذ رو یکی داده دست بچش واسم بیاره تا من نسخش کنم !



" />


" />



+ نوشته شده توسط آلا در دوشنبه بیست و پنجم دی 1391 و ساعت 13:21 |
   خواهر عزیزتر از جانم تماس گرفته و با صدای نگران می گوید که پایش از صبح وقتی راه میرود ترق ترق صدا می دهد ، کف پایش هم سوز می زند و احساس سرما در همان پا دارد ! ما که از بیماری عجیب ایشان در شگفت شده ایم چندتا توصیه عجیب تر به او می کنیم تو مایه های پات رو تکون بده و بکوب به دیوار و.... از این قبیل !

   لنگ ظهر دیدم مبایلم زنگ می زنه گوشی رو ور داشتم و صدای خواهر عزیز تر از جان را شنیدم که از زور خنده به زور نفس می کشید چه برسه به اینکه حرف بزنه بعد از کلی خندیدن وقتی نفسش بالا اومد گفت : یه پونز ته کفشم بود تهش می خورد به زمین ترق ترق می کرد سرشم می رفت تو پام سوز می داد !!! و به این صورت یک مرض جدید کشف شد . از دوستان تقاضا می شود نامی در خور برای این بیماری اختراع کنند !

  خودمونیم این ماجرا نشان داد که در بعضی شکایات بیماران باید دنبال پونزی ، سنجاقی ، پری چیزی بگردیم !

+ نوشته شده توسط آلا در شنبه دوم دی 1391 و ساعت 19:9 |

   می دانید پایش چیست ؟

   یک نوع قشون کشی ! یک حمله همه جانبه به یک مرکز بهداشتب جهت بررسی نقص ها و کاستی ها و البته راهی برای صرفه جویی در هزینه های دولتی به وسیله کاهش حقوق پزشکان !

   چندی پیش یک پایش یا به عبارتی یک قشون کشی همه جانبه و گسترده در مرکز ما انجام شد و طبق روال نقص های دیتکت شده در چندین صفحه جهت اطلاع ، توضیح علت و اقدام برای من فرستاده شد . 

   اینکه چه ایراد های صد من یه غازی از کارمون گرفتن از انکه چرا مریض به حرفت گوش نداده ؟! تا اینکه چرا بیماران دیابتی زیادن ؟ چرا این خانومه حامله شده ؟!!!و... به کنار ولی تاریخی ترین نقص اداری قرن بدین صورت گزارش و درخواست جوابیه شده :

        چرا BMI *بهورز خانه بهداشت x پایین است ؟!!!

   به نظرتون چه جوابی می شه داد ؟

   1 . به علت BMI بالای دیگر پرسنل و کاهش مواد غذایی حاصل از آن این فاجعه پیش آمده و جهت جبران این مشکل من بعد از شکم خودمون می زنیم و به اون می دیم !

   2 . به علت شکنجه پرسنل توسط این جانب جهت کشیدن کار بیشتر این فاجعه بروز کرده و من بعد سعی در چپاندن یک قیف در دهان بهورز و تغذیه زورکی می شود !

   3 . علت واقعه فوق پنچری بهورز می باشد . از این به بعد بهورز روزانه و در سه نوبت پی در پی تلنبه خواهد شد !!


* BMI = مجذور قد/ وزن

 

  


+ نوشته شده توسط آلا در سه شنبه سی ام آبان 1391 و ساعت 18:50 |
راستش جدای از همه شوخی ها و سوتی ها؛این مطلب رو چند وقت پیش برام تعریف کردن و منم گفتم اینجا بنویسم اش.

کیف پول بنده خدایی رو دزد می بره.توش مبلغی پول، مدارک شناسایی و کارت های اعتباری بوده و همچنین به اندازه سه ملیون تومان چک پول که جدا بسته بندی شده و روش نوشته بوده:شماره حساب2222/75 بانک سپه برای موسسه خیریه محک جهت کمک به کودکان سرطانی.

مدتی بعد شماره ای ناشناس با صاحب کیف تماس می گیره و می گه:" من دزد کیف تون هستم.مدارک تون رو فلان جا می تونید پیدا کنید.در ضمن سه ملیون تومان پول رو هم ریختم به حساب موسسه محک.درسته ما دزدیم، ولی هنوز مرام داریم."


*شماره حساب واقعی هست.آفرین به مرام اون دزد.

+ نوشته شده توسط مونا در شنبه بیست و هفتم آبان 1391 و ساعت 14:51 |
این رو یکی از دوست هام برام تعریف کرد.

قبل از مهمونی:

شوهر: عزیزم حتما امشب باید بریم خونه احمد اینا.احمد و زنش هر دو هم کلاسی ام بودن می خوام بعد از سال ها ببینمشون.

زن: عزیزم آخه الان هم خسته ام هم آمادگی شو ندارم.با دوست هات رودربایستی دارم نمی شه که همین جوری برم دیدنی شون...می شه یه روز دیگه بریم؟

شوهر: نخیر بهانه نیار.باید بریم.من دلم واسه دوست هام تنگ شده قبلا همش با هم بودیم الان کلی وقته ندیدم شون...همش با دوستای تو رفت و امد داریم.باید با دوست های منم ارتباط داشته باشیم...

در مهمونی:

احمد : واااای یادت هست اون موقع رو؟یادته خونه دانشجویی مون رو؟خونه که نبود پاتوق بچه علافا بود!!شب تا صبح ورق بازی می کردیم صبح هم می رفتیم امتحان می دادیم می افتادیم؟رفیق چه دورانی بود!!یادته لج کردیم ده روز حموم نرفتیم؟پسر یادته اون دوست مون معتاد بود اومده بود خونه مون بساط پهن کرده بود و نمی رفت؟یادته همه آشغالها رو می ریختیم رو زمین ؟یادته هم خونه سیگاری مون رو؟تو خودتم سیگار می کشیدی قبلا الان چرا نمی کشی؟خانوم این شوهرتون قبلا روزی یه پاکت سیگار می کشید شب تا شبم دو بار قلیون چاق می کرد...هیچ درسی شو خودش پاس نشد همش رو بهش رسوندن یه درس هم بود استادش خانوم بود باهاش جور شد نمره گرفت!! یادته دختره رو پیچوندی بهش شماره تلفن الکی دادی؟اون دختره کی بود که هر وقت با هم می نشستیم ....می خوردیم بهش زنگ می زدی تا صبح باهاش حرف می زدی مخ شو می خوردی؟ موبایلت یادته کلا دفترچه تلفن بود هر شماره ای می خواستیم توش بود؟ یادته اسم اون دختره رو که خیلی دوستش داشتی ته لیست حضور غیاب ها می نوشتی؟؟؟یادته.... یادته.....

بعد از مهمونی:

زن: چه دوست های باحالی داری خوشم اومد ازشون...

شوهر: کی احمدو می گی؟خیلی آدم کثیفیه من اصلا خوشم نمی آد با اینا ازتباط داشته باشیم.تحملش رو ندارم....همون سالی یه بار هم بزور می رم خونه شون!!!!!

+ نوشته شده توسط مونا در چهارشنبه هفدهم آبان 1391 و ساعت 0:11 |
دارم با آقای شوهر صحبت می کنم؛ خیلی با جدیت وبا گفتن "به نظر من" حرفم رو شروع می کنم و بعد از بیان استدلال هام ازش می پزسم: نظر تو چیه؟

مثل بت نشسته و روبه رو رو نگاه می کنه!

-با تو ام می گم نظر تو چیه؟

-هااا؟ ببخشید عزیزم چی گفتی؟گوش نمی کردم از اول بگو!!

من با حرص: اااه اینقدر بدم میاد که همیشه وقتی با کلی هیجان با تو صحبت می کنم تو اصلا محل سگ هم به من نمی ذاری....

آقای شوهر می فرمایند: نه جونم .من همیشه محل سگ به تو می ذارم این طوری نیست که می گی...

غشششغشش زدم زیر خنده و آقای شوهرتا نیم ساعت با تته پته می گفت:نه منظورم این بود که...منظورم این نبود .....ااه نخند می گم منظورم این نبود...!!

 

+ نوشته شده توسط مونا در چهارشنبه پنجم مهر 1391 و ساعت 14:15 |
تجربه یکی از همکاران در روزهای اخیر :

آقایی بعد از کلی سلام و احوال پرسی خودش رو همکار معرفی کرد و خانم دکتر هم کلی تحویلش گرفت و ...  بعد که خانم دکتر پرسیده بود این آقاهه چه کاره بود جواب شنیده بود : مرده شور !!!!!!

+ نوشته شده توسط آلا در یکشنبه دوازدهم شهریور 1391 و ساعت 21:28 |
خانم دکتر نافم درد می کنه نقطه مقابلشم رو کمرمم درد می کنه فکر کنم بندی که نافم رو به کمرم وصل می کنه کشیده شده !
+ نوشته شده توسط آلا در دوشنبه ششم شهریور 1391 و ساعت 12:36 |
در جمعیت روستایی زیر نظرم دختر بچه ای هست متولد سال ۱۳۷۵ که فرزند سومش رو بارداره !!!!

اگه دخترش هم همین رویه رو ادامه بده در سن من یه نوه ی ۲ ساله داره و در ۷۸ سالگی نواده ی ششمش متولد می شه !

یا ما خیلی از قافله عقبیم یا اینا خیلی جلو !

یه چیز دیگه یه مراجعه کننده ی ۱۵ ساله داشتم با شکایت ۳ سال نازایی !!! کجای دلم بزارم اینو ؟

من وقتی ۱۳ ساله بودم کجا بودم ؟ منا می دونه ! زیر درخت بید مدرسمون در حال کشفیات جدید بودیم !

+ نوشته شده توسط آلا در جمعه بیست و هفتم مرداد 1391 و ساعت 19:52 |


Powered By
BLOGFA.COM